غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

خاطره ی آبتنی سرعین

1391/4/29 1:04
نویسنده : مامان غزل
551 بازدید
اشتراک گذاری

حدودا 1 ماهپیش بود 17 و18 خرداد 91 . که به اتفاق دوستای بابا رفتیم سرعین با اینکه خیلی مسافرتمن فشرده بود اما خیلی خوب بود شب از بروجرد به سمت سرعین حرکت کردیم و صبح به مقصد رسیدیم بعد از صرف صبحانه همه عازم آبگرم شدیم من و شما هم دو تایی رفتیم آبگرم سبلان و حسابی کیف کردیم  از در که وارد شدیم قایق بادی توی دست دو سه تا از بچه ها دیدی و بدو بدو رفتی و میخواستی از دستشون بگیری با کلی خواهش و التماس تورو از قایق جدا کردیم رفتیم نشستیم لبه ی استخر تو هم خوشحال میخواستی شیرجه بری توی استخر اما من مواظب بودم که دسته گل به آب ندی لبه ی استخر دراز کشیدی و یه خورده سرتو کردی توی آب و بلند شدی و سرتو میشستی و به من هم میگفتی مامان سرتو بشور الهی قربونت بشم خیلی خوشحال بودی و از آبتنی حسابی لذت میبردی بعد از ظهر اون روز هم برات یه قایق بادی خریدیم که شب بریم استخر اما اونقدر خسته شده بودی که خوابیدی

تا مدتها بعد که از مسافرت برگشته بودیم میگفتی بریم استخر شنا کنیم بابا هم اصرارمیکرد که غزلو ببر استخر اما من به خاطر مسائل بهداشتی ترجیح دادم که نبرمت اینطور خیالم راحتتره  تا مدتها صبحا که میرفتی پایین پیش عمه و مامان جون میرفتی حموم و یه ساعت  آببازی میکردی آلان یه خورده کمتر شده خیلی روزها میشد که دو بار و سه بارسر از حموم در مییاوردی 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)